سلام
مامانی بعداز دو روز تب داشتن خدا رو شکر امروز خیلی بهتری
امروز جمعه خونه عمه مامانی ناهار دعوت بودیم خیلی خوش گذشت بعد از اون هم رفتیم خونه خاله مامانی که دیشب از کربلا اومده بود اونجا هم کلی واسه خودت بازی کردی
عکسارو با دوربین مادر جونی گرفتم اما کیفیتش خوب نیست
دوست دارم هر پستی که میذارم با عکس باشه از هیچی که بهتره !

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عزیزم
همونطور که از قبل گفتم قرار شد جشن تولد ستایش بریم کنار دریا و اونجا براش یه جشن کوچولو بگیریم دیشب رفتیم همه بودن غیراز پدر جونی و شوشوی من و خاله ستاره
جاتون سبز خوش گذشت
الان دو شبه که خاله سودی شبها میترسه و نمیذاره بخوابیم اما دیشب ناجی بود آخه از دیروز عصری یکمی تب داشتی منم از ساعت 4:30 هر4 ساعت یه بار بهت قطره استامینوفن دادم تا شب دیدم تب نداری و دیگه بهت استامینوفن ندادم و خوابوندمت
ساعت 1شب بود که باز خاله سودی از ترس نخوابیده بودوتا چرا روشن کرد من از خواب بیدار شدمو همون موقع بود که داشتیناله میکردی منم بهت شیر دادم که بیدار نشی شیرتو خوردی و دوباره خوابیدی
خواستم که بخوابمدستمو گذاشتمرو پیشونیت دیدمداغ داغی خیلی ترسیدم رفتممادر جونی وبیدار کردمو گفتم ریحانه داره تو تب میسوزه
مادرجونیهمزود پاشورت می کرد و منمبهت استامینوفن دادم بابایی همون موقع (ساعت 2 نیمه شب )بود کهاومد خونه و منم زود شمارو آماده کردم وبردیمت دکترتبت 39 درجه بودبمیرم که دیشب خیلی اذیت شدی
همینجا از پدر جونی و خاله سودی به خاطر زحمات دیشبشون تشکر میکنم
اینم عکسای جشن تولد
ریحانه قبل از رفتن

ریحانه و باران دختر عموی مامانی که هر دوتاتون 21 آذر بدنیا اومدین


اینجا رضا و معراج (پسر عمو و عمه مامانی )دارن فوتبال بازی میکنن شما هم داری به بازیشون نگاه میکنی

ریحانه و دختر عموهای مامانی

ریحان عسلی و خاله سودی

اینجا از دکتر اومدیم و من میخوام بهت دارو بدم گریه میکردی نمی ذاشتی و می خواستی با شیشه دارو بازی کنی

پ.ن : پست ریحانه و تولد خاله ستایش تکمیل شد
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام ریحانی
دیشب با مادر و پدر جون و خاله ستایش داشتیم می رفتیم خونه مامان بزرگ پدری من که توی یه مسیر پدر جونی ماشینو نگه داشتنو از ماشین پیاده شدن ورفتن یه کاری رو انجام بده و زودی برگرده کارش کمی طول کشید و شما نا آرومی کردی
منم شمارو دادم جلو به مادر جونیپیش مادر جونی هم بی طاقتی میکردی مادر جونی شمارو گذاشت تا با فرمون ماشین بازی کنی
همینطور که با فرمون بازی میکردی شیطونی می کردیبوق میزدی و چراغ بالا رو هم روشن میکردی ای جوجوی بلا
تا اینکه پدر جونی اومد که بشینه دستتو از روی فرمون برنمیداشتی و گریه میکردی که میخوای اونجا بمونی پدر جونی براین شد که با شما رانندگی کنه میخواست صندلی رو بکشه عقب که من دیدم نمیشه آخه هم شبه هم خطرناکه دیگه من از پشت پیاده شدم و رفتم از بیرون واست با ی بای و دستمو باز کردم تا اومدی تو بغلم
اینم عکسای ریحانی که جمعه 22/07/90 با ستایش تو حیاط داشتی با فرمون بازی میکردی


برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام
دیروز که بنا به دلایلی نشد واسه ستایش جشن بگیریم واسه اینکه هم تو دل خودمون هم تو دل ستایش نباشه از اینکه نشد واسش تولدشو جشن بگیریم گفتیم ببریم کنار دریا و پارک تا بازی کنی
حالا قراره فردا شب بریم کنار دریا و اونجا برات یه جشن خودمونی بگیریم
اینم عکسای دیشب




اگه دوست داشتی بقیه عکسا رو ببینی به ادامه مطلب برید
EXniniweblog.comEX

اینجا دیگه ریحانی کلی خسته شده بود

آخر سر هم رفتیم یه پیتزا ساندویچی

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عزیزم
امروز 23 مهر روز تولد
خاله ستایشتولدت مبارکخاله کوچیکه
ستایش امسال جشن تکلیف داره و خیلی خیلی شوق و ذوق خوندن نماز و پوشیدن چادر نماز داره
اینم یه عکس از ریحانی و ستایش

پ.ن: این پست ادامه دارد
عکسای تولد در ادامه مطلب
EXniniweblog.comEXستایش قبل از رفتن

شام تولد


کادوهای غیر نقدی

برچسب:
نویسنده: مامانش
امروزبعد از اینکهاز پاساژ زیتون برگشتیم خونه(رفته بودیم بوتیک عمو سامی (پسر خاله ریحانی)لباس مجلسی واسه خاله سودی بخریم) پدر جونی داشت مسابقه فوتبال بین تیم های استقلال و راه آهن رو نگاه میکرد شما هم طبق معمول شیطونی میکردی
پدر جونی و علی (دایی ریحانی ) داشتن به تی وی نگاه میکردن شما رفتی روبروشونو دست میزدی به تی وی و بازیکن هارو که هی می دویدنو میخواستی بگیری طوریکه دیگه کسی به فوتبال توجه نمی کرد وهمگی داشتیم به دنبال کردن دستات واسه گرفته بازیکنا میخندیدم قوربونت بشم من
اینجا خاله ستایش داره باهات حرف میرنه که به تی وی توجه نکنی تا من بتونم ازت عکس بگیرم

بدون شرح!!!

برچسب:
نویسنده: مامانش
الان یه چند روزیه که یه پرنده توی حیاط خونمون به حالت پریدن در حال رفت و آمده تا اینکه دیروز ریحانی ساعت 7:30 از خواب بیدار شدی منم که تا اینجا هستم از فرصت استفاده ی کافی رو نسبت به اینکه آفتاب به بدنت برسه میکنم و زود زود توی حیاطمی برمت.
رفتم که دست وصورتتو توی روشویی حیاط بشورم پرنده رودر حال قدم زدن دیدم تا رفتم توی خونه به مامانم گفتم بازم کلاغه
اومده توی حیاط مامانم گفت آره دیروز رفتم که سبد بندازم از دستم در رفت منم که از جسارتشو در رفتنش خوشم اومده بود رفتم که ازش عکس بگیرم هی در میرفت
تا اینکه مامانم واسه خرید رفت سوپرمارکت کوچه پشتی یکی از این پرنده رو توی قفس توی مغازه دید و به فروشنده گفت یه پرنه ایی مثه این تو حیاط خونمونه که یهو (به گفته ی مامانم ) فروشنده زودی به طرف مامانم برگشتو گفت که این مرغ میناست جفت همینه و از قفسم در رفته تازه حرف هم میزنه.
بعد از اون فروشنده قفس رو آورد توی حیاط تا جفتش بره توش اما این مرغ مینا خیلی با حال بود و اصلا به قفس نزدیک نشد
اینجا منم در حال عکس گرفتن از این مرغ شیطون بلا(به استناد اولیه من کلاغه)



مرغ مینا در انتظار جفت نیامده شیطون
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عزیزم
مامانی خاله کوچیک داشتنم بد نیستا تا خاله ستایش از مدرسه میآد و کیفشو میذاره زمین ریحانی زود خودتو به کیفش می رسونی و شروع میکنی به بازی کردن اوایل فقط با عکساش و زیپش اما کم کم دیگه یاد گرفتی و زیپشو باز میکنی و دفتر و کتابهای خاله ستایش رو بیرون میریزی



برچسب:
نویسنده: مامانش

سلام مامانی
ماه یکیه … خورشید یکیه … زمین یکیه … خدا یکیه … مادر یکیه … پدر یکیه … تو هم یکی
هستی … وسعت عشق من به تو هم یکیه … پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم . . .
عزیزم ماهگرد تک رقمیت به پایان رسیدو وارد ماهگرد دو رقمی شدی
به ماهگرد دو رقمی![]()
ماهگی خوش آمدی


بعدا نوشت: سامی آپ کرده 
برچسب:
نویسنده: مامانش

جوجو صبحها هروقت خاله از خواب بیدار میشه میخواد بره سر کار تو رو میبوسم
آخه خیلی ناز میخوابی
امروزم زیاد کارندارم گفتم برات مطلب بنویسم محل کارمم نشونت بدم .
چندتا عکس گرفتم ,عکسارو میزارم که خاله ستاره هم ببینه
اینجا منطقه ویژه یا همون گمرک خودمونه

اینجا هم کشتی باربری اومده بود منم که فورا عکس میگیرم

اینم میز کار من 

اینم از نمایی دیگر که خاله سودی هر روز صبح دریا و کشتی هارو تماشا می کنه

و دیشب داشتیم میرفتیم خونه مادربزرگخاله
منم شیطونی کردم ازت عکس گرفتم
مامانتو خسته کرده بودی نمی نشستی تو کالسکه ما هم داشتیم پیاده روی میکردیم

بعدا نوشت مامانی: خاله مرسی حسابی سوپرایز شدم وقتی داشتم وارد وب میشدم دیدم که ریحان عسلیتازه بروز شده اول فکر کردم شوشو مطلب گذاشته بعد که چند بار رمز رو زدم دیدم دوباره تغییرکرده میخواستم زنگ بزنم ازت بپرسم که خودت زنگ زدی منم این عکسارو میذارم تا این پست کامل تر بشه




برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عسیسم بوس بوس بوس
چه امروز خوش یوم بودتوی روز ولادت امام رضا هم برات میل خریدم (النگو)
هم تو مسابقه یک جمله در وصف کودک خود به مناسبت روز جهانی کودک برنده یکی از ده نفر از برندگان نی نی ویترین در نی نی وبلاگ شدیم .
عسیسم خیلی خیلی مبارک باشه 


پ.ن:جمله من:ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی
پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی
برچسب:
نویسنده: مامانش

سلام عزیزه مامانی
امروز با مادر جونی(مامان مامانی) رفتیم برات النگو خریدیم مبارکت باشه عزیزم
وقتی داشتیم برمی گشتیم به خونه بهمامانم گفتمخرید النگو مصادف با روز خوبی مثه ولادت امام رضا شد
اینم عکسای ریحانی با النگوهاش



برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عسیسم
اول بگم که مامان سارا یکی از بهترین دوستای مجردی مامانیه که من همیشه رابطمو باهاش نگه داشتم و امیدوارم تو بتونی با سارا این رابطه رو بخوبی نگه داری و دوستای خوبی مث ماماناتون باشین.
پارسال که تو رو تو دلم داشتم اومدم بوشهر نشد که مامان سارا رو ببینم اما این سری که میخواستم بیام من به مامان سارا قول داده بودم که هروقت اومدم بهش خبر بدم تا اینکه امروز روزی بود که بعد از 1سال و نیم همدیگرو دیدیم آخرین باری که من (مامانی), مامان سارا رو دید سارا یه دختر کوچولوی ناز شش ماهه بود تا امروز که سارا واسه خودش یه خانومی شده بود اینم عکسهای دیدارامروز
اینجا سارا داشت نقاشی میکشید ریحانه مدادو از دستش گرفت

یواش یواش دوستیتون به پایان رسیدو تبدیل به دعوا شد اینجا ریحانه میخواست پاکت آبمیوه رو از سارا بگیره

پ.ن:دیدار یک دوست وبلاگی همون سارا جونی که ازلینکامه
مامان سارا جوناز همین جا یه باره دیگه از بابت کادوتون هم تشکر میکنم 
برچسب:
نویسنده: مامانش
زادگاه
هشتمین پیشوای شیعیان امام علی بن نوسی الرضا علیه السلام در مدینه دیده به جهان گشود.
کنیه ها
ابوالحسن و ابوعلی
لقبها
رضا، صابر، زکی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملحدین، کفوالملک، کافی الخلق، رب السریر، و رئاب التدبیر
مشهورترین لقب
مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب این لقب گفته اند: «او از آن روی رضا خوانده شد که در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودی پیامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده : از آن روی که همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روی او رضا خوانده اند که مأمون به او خشنود شد.»
مادر امام
در روایتهای مختلفی که به ما رسیده است نامها و کینه ها و لقبهای ام البنین، نجمه، سکن، تکتم، خیزران، طاهره و شقرا، را برای مادر آن حضرت آورده اند.
زاد روز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنین وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهای (۱۴۸ و ۱۵۱ و ۱۵۳ق) و در روزهای جمعه نوزدهم رمضان، نیمه همین ماه، جمعه دهم رجب و یازدهم ذی القعده.
عیدتان مبارک
برچسب:
نویسنده: مامانش
دنیای آزاد و زیبا حق طبیعی کودکان است ، این یک هدیه ی ایزدی است ، پس آنرا از کودکان نگیریم . . .
امروز ١٦ مهر روز جهانی کودکه این روز رو به ریحان عسلی و به همه ی کودکان ایران زمین وهستی تبریک میگم

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عزیزم
این پستو من ( خاله سودی) افتخاری برات مینویسم
پریروز که رفته بودم کنار دریا دلم هوس کندیکرده بودرفتم کندی میکس ٣١ که شینیلی بخرم دیدم کلی پاستیل فله گذاشته منم که عشق پاستیلیم یه پاکتو برداشتم پر از پاستیلنوشابه ای کردم با یه تیر دو نشون زدم هم برا خودم خریدم هم برای ریحانه 
اینم نمایی از روبروی کندی میکس اینم دریای خلیج فارس

اینم عکسهای ریحانی در حال خوردن پاستیل نوش جونت خاله 


و اینم از نمایی از کشیدن پاستیل ریحانی عاشق این کار شده 

برچسب:
نویسنده: مامانش

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عزیزه مامانی
این روزا خیلی داره بهت خوش میگذره همش میریم بیرون و کمتر تو خونه اییم هوا هم از وقتی اومدیم بی یو خیلی بهتر شده
دیشب رفتیم پاساژ زیتون و برات لباس و جوراب شلواری خریدم
عمه ی سامی (پسر خاله سامی) هم اونجا دیدم و کلی قربون صدقت میرفت بعد از اون هم رفتیم خونه مادر بزرگ (مامان پدر جونی) با باران (دختر عموی مامانی) و خاله ستایش کلی بازی میکردی و خوش بودی موقع رفتنی کالسکه سامی رو هم برداشتم که اگر خواستم پیاده جایی بریم کمتر اذیت بشیم
از همینجا از خاله ستاره و سامی از بابت کالسکه تشکر میکنم
پ.ن: از همه ی دوستای خوبم عذر خواهی میکنم اگه نمیتونم زود زود بیام به وبلاگاتون سر بزنم ایشالا وقتی رفتم تبریز جبران این روزا رو میکنم
کامپیوتر داداشم فونت فارسی نداره (واسه بعضی از دوستان که کامنت فینگیلیش میذارم به این دلیله)لب تاب سودی هم که ریحانی نمیذاره تا میخوام بشینم هی می آدتوی دست و پام و کلی کلافم میکنه خلاصه اینکه همین که وبلاگمو آپ میکنم خیلی هنر کردم
ریحانی روی ماشین پدر جونی (قابل توجه سامی)

ریحانی در حال خراب کاری

برچسب:
نویسنده: مامانش
از دست شیطونی های خاله سودی و مامانی همینکه از خونه عمه فاطمه برگشتیم خاله سودی حباب ساز رو آوردو کلی حباب تولید کرد در حضور ریحانی تا ببینن عکس العمل ریحانی چیه
ریحانی هم مات و مبهوت به حباب ها نگاه میکرد و بعدش می رفت که بگیرتشون می ترکیدن و محو میشدن
گذشت تا دوباره مادر جونی دیروز با حباب ساز رو آورد و...



ریحانی خسته و ناکام از گرفتن حباب

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام عزیزم
امروز ميخوام از ميوه و درختي به اسم لوز برات بگم
اين ميوه توي منطقه گرمسيري مثه شهر ماماني بيشتر کاشته و رشد ميکنه
من عاشق اين ميوه ام امسال شانسي توي اين ماه اومدم
بهشما هم لوز دادم چون ميدونم که بريم تبريز از اين ميوه ها اونجا نيست يکمي هم دلم گرفت آخه اگه بخوايم خونمونو تخریب کنیم و این درخت هم قطع میشه درختی که ١٦_١٧ سال پا به پای ما بزرگ شد
ریحانی در حال خوردن لوز

درخت لوز

اینجا هم داشتم این پست و برات مینوشتم هی می اومدی تو دستو پام

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام ماماني امروز٠٨/٠٧/٩٠ والان از بوشهر و با لب تاب خاله سودي دارم برات مينويسم
ديروز ٠٧/٠٧/٩٠همزمان با روز دختر از تبريز به مقصد شيراز پرواز داشتيم
لحظات آخر ریحانه در کنار بابایی

يه پرواز 2 ساعته و خسته کننده و پراز استرس

قبل از اينکه پرواز بخواد بشينه خوابيدي و پدر جوني واسه اولين بار شمارو در حالت خواب ديد تا يک ساعت بعداز اون خواب بودی تا بالاخره پدر جوني رو ديدي اولش يکم غريبي کردي اما خيلي دختر خوبی بوديو خیلی زود با پدر جوني ارتباط برقرار کردي و صميمي شدي
اولین لحظه دیدار پدر جونی با ریحانی

اولین بوسه پدر جونی

روز 08/07/90 ساعت 08:45از شيراز به سمت بوشهر حرکت کرديم (صبح از ساعت 7 خيلي بي سابقه از خواببيدار شدي و با پدر جوني کلي بازي کردين)
بعداز نيم ساعت از حرکتمون به دشت ارژن رسيديم همون جايي که من عاشقشم فقط بخاطر آلوچه و ترشي و انار و کلي خريد کردم واسه خاله ستاره هم که گفته بود واسم کشک بخريد کشک خريديمو دوباره راهي شديم

توي ماشين کلي واسه خودت بازي ميکردي و شاد وشنگول بودي تاهرزگاهی از خواب بیدارميشدي و دوباره ميخوابيدي

اینجا بوشهر است ریحان عسلی به زادگاه مامانی خوش اومدی

تنها عمه ماماني (عمه فاطمه ) از قبل ناهار دعوت کرده بود و به محض اینکه رسيديم بوشهر رفتيم خونه (پدری مامانی)و شمارو آماده کرديم و رفتيم اونجا مامان بزرگ من هم اونجا بود کلي خوش گذشت
خونه عمه فاطمه بعداز صرف ناهار

بعدا نوشت : تو راه برگشت (از شیراز به بوشهر) مامانی متوجه دندون هفتم شد
مبارکه ریحان عسلی
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام
پیامبر اکرم (ص) :
هر خانه ای که در آن دختر باشد ، هر روز دوازده برکت و رحمت از آسمان ارزانی اش میشود و زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمیگردد و هر شبانه روز برای پدر آن دختران عبادت یکسال نوشته میشود !!!

ریحانه عزیزم روزت مبارک نازنینم امروز روز تولد حضرت معصومه و روز دختر هست
خیلی خوشحالم که یه فرشته کوچولویی مثه تو پیش منه![]()





پ.ن: این آخرین پستیه که از تبریز برات مینویسم ایشالا فردا ساعت 14:10 اگه تغییر نداشته باشه پرواز میکنیم به سمت شیراز 
پدر جون(مادری) با مادر جونو ستایش به پیشوازمون میآن پدر جون اصلا تو رو ندیده فقط از روی عکس و فیلم
دوستای عزیز مارو فراموش نکنید و بهمون سر بزنید 
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام مامانی فقط یه روز مونده تا شروع سفرمون و انتظار داره به سر میآد
عسلی مامان همه ی کارارو کردم فقط بستن چمدون مونده
امروز شیطنت بازیهات گل کرده بود
تا تونستی از فرصت استفاده
لازمه رو بردی
یه وقت دیدم که رفتی روی دسته مبل و ازاونجا میخواستی بری روی کنسول آینه دست به گلدون بزنی خدا رحم کرد یواش واش خودمو بهت رسوندم اگه می دویدم طرفت زود خودتو به اونجا میرسوندی و زیر پات که خالی بود می افتادی روی میز عسلی و ..........
وقتی هم بغلت کردم و نذاشتمت که بری اونجا جیغ می زدی و می خواستی با اون دندونای کوچولوت گازم بگیری
امشب قراره بریم خونه مادر جونی(پدری)تا از همگی خداحافظی کنیم
امروز اینقدر شیرین کاری داشتی که به علت بند بودن دستم نتونستم ازت عکس بگیرم
![]()
اینجا که رفته بودم حموم رو آماده کنم تا ببرمت حموم از نبود من استفاده کردی و از روی بالشتها رد شدی و خودتو به میز عسلی رسونده بودی

ریحانی این هم بلیطتت این اولین سفر هوایی شماست ایشالا که بهت خوش بگذره عزیزم

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام مامانی 
امروز میخوام از سرگرمی جدیدت که بازی کردن توی مبل بگم 
پشتی و نشینمن مبل رو گذاشتیم جلوی ورودی آشپزخونه تا از ورود گاه و بیگاه شما جلوگیری بشه اما انگاری حریفمونو قدرندونستیم و بازم شکست خوردیم چون که حالا این مبل شده سرگرمی جدیدتونو میرید توی مبل و بازی میکنید
یه وقتایی میبینم که از مبل آویزون میشی فقط کم مونده که بیافتی ای شیطون 

اینجا با دستت میزنی روی لبات و از خودت صدا در میآری


پ.ن: ریحانی ٢روز تا روز موعود مونده
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام
عزيزم روز به روز کاراي جديدتري انجام ميدي قوربون قدو بالات برم من ريحان عسلی
اينروزا وقتي ماماني ميخواد نماز بخونه همراه هميشگي ماماني هستي وقتي ماماني در حالت نشسته نمازشه عسلي من مياي تو بغله مامان ميشيني يا وقتي ايستادم پاهامو ميگيريو مي ايستي
از خوابت بگم که 360 درجه تو خواب مي چرخي اداهات که ديگه جاي خود دارد
الان يه چند روزيه که مثه پيشي
خودتو کش و قوس ميدي و روي زمين غلت ميزني
وقتي کارخرابي ميکني ميآم سراغت تندي تندي کارتو انجام ميدي بعدش پشت سرت نگاه میکنی ببینی عکس العمل من چیه
وقتی که بازی میکنی صداهای عجیبی از خودت مثله حرف زدن ما آدم بزرگا در میآری با آهنگ اسم خودتو که صدا میزنیم تقلید میکنی از دیشب تاحالا ( الان ساعت 12:47 ظهر که دارم این مطلبو برات مینویسم و هوا ابری و خونمون تاریکه من عاشق اینجور هوا هستم و شما هم خوابیدی ) شروع کردی به لالا گفتن یه سر میگی لالا لالا لالا....
وقتی میخوای چیزی رو که نباید باهاش بازی کنی رو از دستت بگیرم دستتو عقب میکشی به نشونه اینکه نمیدم
بعضی وقتها هم اینقدر با چشمات برام ادا میریزی که دلم میخواد بخورمت اونجاست که بغلت میکنمو یه ریز بوست میکنم
و قلقلک میدم تا از خنده ولو میشی روی زمین
ماشین که واست گهوارست تا میشینی ماشین اول یکم تو چشام زل میزنی وای خدا میدونه که من چه حسی دارم
توی اون لحظه فقط میخوام تموم نشه زل زدنمون که متاسفانه یا خوشبختانه خوابت میگیره و میخوابی
وقتی که از خواب بیدار میشی همیشه یه لبخند روی لبهات هست
من بااون لبخندت روزم ساخته میشه و همه ی غم وغصه هامو فراموش میکنم
ریحانه ی بهشتی من عاشقانه دوستت دارم

ریحانه 6 ماهه



یه مدل خوابیدنت ریحان عسلی

ریحانه و دندون های بالایش 

بعدا نوشت : ریحانی داریم میریم مسافرت کجا ....؟
آره مامانی داریم می ریم زادگاه مامانی همون جایی که مامانی خیلی ازش خاطره داره همون جایی که 1.5 ساله که نرفتم خیلی دل تنگه همه هستم
مامانی شمارش معکوس شروع شد
٣ روزه دیگه
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام ريحان عسلي من
الان يه چند وقته که باهات قايم موشک
بازي ميکنم خيلي دوست داري
وقتي که صدات ميکنم و نميتوني پيدام کني مي شيني و ميخواي گريه کني
که البته من نميذارمو از جايي که خودم رو قايم کردم بيرون ميآم و تا وقتي هم منو ميبيني ذوق ميکني
و تندي تندي با حالت چهار دست و پا خودتو به من ميرسوني و ميآي بغلم الهی فدات بشم من
![]()
اینجا صدای منو میشنوی اما هنوز منو پیدا نکردی

من پشت در ایستادم تازه منو بعد از یه جستجوی 2_3 دقیقه ایی پیدا کردی 

بدون شرح !!! 

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام 
ريحاني ششمين دندونت هم در حالي در اومد که: ![]()
وقتي من داشتم آشپزي ميکردم الناز (زن عموي ريحان) بهم گفت ريحانه الان که داشت مي خنديد انگاري از پايين دندون در آورده
منم گفتم فک نکنم تازه از سمت راستش دندون در آورده باشه بعدا نگاه ميکنم
تا موقع خوابيدن يه دفعه يادم افتاد ريحاني هم که طبق معمول هميشه هيچ همکاري نکردي و اصلا نذاشتي دهنتو باز نگه دارم مجبور شدم از ترفند قلقلک و شکلک در آوردن
استفاده کنم که با به خنده در آوردنت ببينم دندون درآوردي يا نه که هرچي دقيق نگاه کردم ديدم از دندون پاييني
خبري نيست
شانسي يه نگاه به لثه بالا انداختم ديدم آره از لثه بالا دندونت زده بيرون ![]()
اين سومين دندون بالا از سمت چپ ( 00:15 به فاصله دو روز از دندون پنجمي من متوجه شدم) که در کل الان ششمين دندونت ميشه مبارک باشه عزيزم







***************************************
این پی نوشت هر چند وقت یه با تکرار میشه تا دوستای عزیزی که مطلبهای قبلی رو نخوندن در جریان باشن
پ.ن: بعضی از لینکام در یک اقدام انتحاری ناخواسته پاک شدند اگه خواستید سک سک کنید و نظر نذارید این بار و لطفا از دادن نظر صرف نظر نکنید تا منم بتونم دوباره به وبتون سر بزنم
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام
ریحانه عسلی در آغاز راه رفتنی قوربونت برم من 
دیشب که الان بامداد روز یکشنبه 90/07/03 شده و از فردا مدرسه ها باز میشن عمو رحمانینا خونمون بودن
موقع شام که مثه همیشه بغله من بودی تا غذا بخوری (بابایی اینجور مواقع که میشه اصلا تورو نمیشناسه )
وقتی که سیر شدی اومدی با کمک شونه هام وایستادی تو اون لحظه امیر علی که داشت با بطری نوشابه بازی میکرد همه داشتیم به امیرعلی نگاه میکردیم دستتو از روی شونه هام برداشتی و بدون کمک یه چند ثانیه ایی ایستادی من هم بابایی رو صدا کردم که ای وای ببین ریحانه خودش ایستاده
بعد از اون هم وقتی داشتیم میوه می خوردیم اومدی که بهت هلو بدم باز خودت بدون کمک ایستادی انگاری دیگه کم کم داری آماده میشی واسه اینکه بدون کمک بایستی وبعد از اون راه بری 
دیگه نمیدونم هی وای من شده یا خوش به حال من شده !!!

بعداز رفتن مهمونا باز ریحانی ایستادی که منم ازت عکس گرفتم اینجا چهارمین باره که بدون کمک ایستادی عزیزم 

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام 
ریحان عسلی انگاری واسه دندون در آوردن روی دور تند افتادی
نه از دومین دندونی که در آوردی 2 ماهی گذشت تا سومی رو رویت کردیم
نه اینکه چهارمین دندونت هنوز درنیومده پنجمی رو به فاصله 2 روز دیدم ![]()
اما اینم بگم که دیشب90/06/31 تا صبح ناله میکردی
و اصلا درست و حسابی نخوابیدی و تب و اسهال هم داشتی
به مادر جونی (مادری) که گفتم اسهال داری گفت ماست و کته بهت بدم که به علت حساسیت به شیر توی ماست نتونستم بهت بدم
پنجمین دندون از پایین سمت راست در اومده مبارک باشه 90/07/01 ساعت ٢٠:٠٤ من متوجه دندون پنجمت شدم






برچسب:
نویسنده: مامانش

سلام
ریحانی من دیروز رفته بودیم مهمونی عمه و زهرا و سمیه و حاج آقا (شوهر عمه) اومده بودند
زهرا طبق معمول می خواست هرچه زودتر ریحانه رو ببنه ساعت 12:30 اس داده بود که : پاشید بیاید اینجا دلم واسه عشقم تنگیده که من به دلیل سایلنت بودن گوشیم اسشو ساعت 2:20 بعداز ظهر بعد از تماس تلفنیش دیدم
من که منتظر شوشو بودم بیآد خونه و بعد با هم بریم که دیدم ریحانه حالش خیلی بد (در آوردن دندون چهارم) و همش گریه میکردی تب داشتی اما نه زیاد الهی قوربونت بشم من 
ساعت حدودا 6:30 عصر بود که عمو عبدالله و حاج آقا اومدن دنبالمون تا بریم خونه مادر جونی( پدری) ریحانه طبق معمول همیشه تو ماشین یه چرت ١٠ دقیقه ایی زدی الهی قربونت برم من 
دیگه وقتی رسیدیم اونجا همش بغل زهرا بودی دیشب تولد حاج آقا رو جشن گرفتیم
و آخر سر عکسای دسته جمعی انداختیم حسابی خوش گذشت اما ریحان عسلی از بس خسته بودی آخر سر خوابیدی
و نشد که با دختر عمه و عموهات عکس دسته جمعی بگیری


قبل از رفتن توی حیاط خونمون 



این عکس رو از دوربین زهرا برداشتم 
برچسب:
نویسنده: مامانش